امیر علی جوادیامیر علی جوادی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

سرباز آقا

یک سفر درون استانی! (یه جورایی اولین سفر امیر علی)

چند روز پیش ( 14 خرداد) سه نفری رفتیم روستای شیت(شیلاندر) از توابع استان زنجان. مناظر مسیرش فوق العاده بود. صدتا که نه هزار برابر جواهرده شمال می ارزید. جاتون خالی جوجه زدیم و چندتایی هم عکس گرفتیم. توی مسیر بارون و تگرگ بارید و کلی حال داد. امیرعلی تمام مسیر رفت و برگشت که یک و نیم ساعت بود رو خوابید. بعد از مدتی خونه نشینی آب و هوایی تازه کردیم. اینم یه عکس دسته جمعی: راستش احساس کردم خصوصیه و خواستم نذارم اما فقط برای اینکه به چادری بودنم افتخار کنم و برم تو چش اونایی که عکسای بی حجابشون رو کنار کوچولوهای معصومشون میذارن، گذاشتم ...
21 خرداد 1393

چن تا عکس بامزه!!!

دیروز داشتم عکسای بسّر (سعی کنید همین شکلی بخونید!) رو نیگا می کردم که دیدم  حیفه این عکسا رو نذارم! وختی که هنوز موهای جدیدش رشد نکرده بودن و تازه تازه داشت می نشست و لباسایی که خاله عذرا کادو داده بود رو پوشونده بودم و دیدم دولا شده داره انگوشتای پاشو میخوره:   بله دیگه ... از قدیم و ندیم گفته بودن ما باور نمی کردیم که بابا جان، هرکه دندان دهد نان دهد:   دستگاه شست و شوی کودک با لباس! (( جدید ))  محصولی از سام سونگ! با ضمانت سام سرویس ( خخخخخخخخخخخخخخخ) آقا کوچولو هر موقع پاش میرسید آشپزخونه میرفت سمت ماشین، ماهم یه حالی بهش دادیم ببینیم خوشش میاد یا نه! ...
20 خرداد 1393

هر روز شیرین تر از دیروز

پسر کوچولوی ناز - قصه زندگی ما - ؛ امروز سی و پنج هفته و یک روز و یا بعبارتی 8 ماه و 5 روزه شدی. خیلی شیطون تر ، پر تحرک تر، بلاتر و البته شیرین تر شدی، ماشاءالله (لاحول و لا قوّت الّا بالله). الان داری نق نق می کنی چون من دارم می نویسم و شما حوصله ت سر رفته! حالا بخوبی هرجا دلت بخوات میری، روی بلندی پذیرایی، توی حموم و دستشویی! آشپزخونه ، پشت میزو صندلی های غذارخوری و ... همه چیز رو میگیری و می ایستی و اگر چیزی دستت با اعتماد بنفس! دستات و ول می کنی (تا اونو بخوری)و چن ثانیه بعد تازه یادت میفته وایسادی و آروم و با احیاط می شینی! اگر از  صدا یا آهنگ یا اتفاقی خوشحال باشی یا حتی از مزه ی غذا خوشت بیاد، دست راستت رو بالا و پای...
18 خرداد 1393

جوانه زدن مروارید ها

فردا 7 ماهه میشی قند عسل. و البته دقیقا دقیقا 30 هفته از تولدت میگذره. اولین دندون ناناست 13 فروردین و دومیش 16 هم سرباز کردند.شب سیزدهم عمه عذرات از مکه اومده بود و خونشون شام بودیم و کلی جیغ و گریه و زاری و ...  شب 16 هم توی باغ بابابزرگ بودیم و با کلی مهمون بازم طاقتم رو تنگ کردی. یکشنبه 17 فروردین رفتم سرکار(بعد مرخصی شش ماهه! خراب بشه این آموزش و پرورش که نذاشت تا 9 ماهگیت کنارت بمونم.) و شما مثل همه ی بچه هایی که ماماناشون میرن سرکار موندی خونه مامانم پیش مادربزگت. اولین روز خیلی گریه کرده بودی. روزاییکه بابابزرگ خونه باشه با حوصله زیاد و تا ساعت ها برات شعر میخونه و میخوابوندت. حالاهم که خیلی شیطون بلا شدی. میز م...
15 خرداد 1393

نیــــــــم سال گذشت!

دو روز پیش نیم سالت شد! هفته ی بعد اولین نوروز زندگیته. امروز که بردمت کنترل 8 کیلو و 800 بودی و 68 سانتی متر هفته ی پیش اولین سرماخوردگی عمرت رو تجربه کردی ( مثل خروسک بود و خداروشکر گرفتگی بینی نداشتی) وقتی میخوای گریه کنی صدات درنمیاد. خیلی بامزه ست و دلم می سوزه البته خنده م هم میگیره. الان دیگه روی چهار دست و پا بلند میشی و از 3و نیم ماهگی سینه خیز می رفتی حتی گاهی به سرعت. فقط چند قدم چهاردست و پا رفته و بعد میشینی(روی یک پا و به حالت لمیده). گاهی موقع چاردست و پا باسنت رو بلند می کنی و با یه حالت قورباقه ای می پیری جلو! طوری که حضار همه به خنده میفتن.  حالا وقتی سمتت میایم برای اینکه بغلت کنیم دستا ت رو بلند...
15 خرداد 1393

یه نیمچه آقا!

پسر کوچولومون کم کم داره آقا میشه باسه ی خودش. امروز 18 هفته و 2 روزش شد (یا به عبارتی 4 ماهه). هر روز بزرگ و بزرگ تر و شیرین تر. امروز هم که از خواب پاشد یک صدای جدید از خودش درآورد. توی کنترل 4 ماهگیش این موارد مشخص شد: قد 65 سانت ، وزن 8/2 کیلو. حالا که چهار ماه از عمر قشنگش میگذره: 1- بدون اینکه دو دستی اشیا رو بگیره با یک دست و هرکدام جدا اشیارو میگیره توی دستاش.(3ونیم ماهگی با دو دست مشت شده اونهارو نگه میداشت و بلد نبود بگیره!) عکس از 3ونیم ماهگی(گرفتن با دو مشت) عکس 4 ماهگی(این جغجغه شو بیش از هرچیزی تو دنیا دوست داره) 2- حالا روی شکمش براحتی دَمَر میشه و مثل مار میخزه و میره سمت هرچی که دلش بخواد! به ا...
13 خرداد 1393

روزهای شیرین با تو بودن

پسرک نازمون الان سه و نیم ماهه شده. اتفاقات و تحولات جدید: 1- دو روز قبل از سه ماهگی برای اولین بار تونست غلت بزنه و روی شکم بیاد(البته سرش روی بالش نازکی بود) 2- وقتی سه ماهه شد اشیارو تونست توی دستای موسمولوش بگیره اما حالا که سه و نیم ماهه شده دستش رو به سمت دستای من و یا اشیا دراز میکنه (اولین شیئی که توجهش رو برای گرفتن جلب کرد دستبند توی دستم بود!) 3- اسباب بازی و اشیا رو دودستی گرفته و به سمت دهانش میبره. 4- توی کریی یر(همون حمال خودمون! خخخخخخخخخخخخ) نغ می زنه و سینه و شکمش رو بلند میکنه تا برش داریم. 5- دیشب که چک کردیم، وزنش 7ونیم کیلو ، قدش 65 سانت و دور سرش 42 سانت شده. 7- موهای ناناسم...
13 خرداد 1393

یک روز پسرونه

هوا سرد بود، ده آذر 92. بالاخره بعد از دو ماه و 17 روز تصمیم گرفتیم ببریمت پیش دکتر. باید یه کار پسرونه برات انجام می دادیم که برای سلامتی بسّر کوچولوهای ناناس خداوند تو آداب اسلامی برامون سفارش کرده. من بابا شما و کمی بعد مامانبزرگ که خودش پسر نداشت و کلی استرس!  موقع جراحی پشت در کلی گریه کرده بود برات و با صدای گریه هات امونشو بریده بودی. به مامان گفتم : وقتی من دنیاش میاوردم برام گریه کردی؟گفت نه! آخه تو داد نزدی اگه جیغ و داد می کردی گریه م میومد! بس چی؟ فک کردی الکی اومدی اینجا؟ کلی رنج رو بدون فریاد تحمل کردم تا بهشت زیر پام بره!!!! خلاصه بابا پاهاتو و من دستای ناز کوچولوتو گرفته بودیم و آقای دکتر ( سید ؟ هاشمی فشا...
11 خرداد 1393

روز بیعت با حضرت علی اصغر(س)

امروز صبح زود همراه مامان، مامان جون، عمه معصومه من، زهرا دختر عمه ، خاله زینبت و خاله فاطمه ت رفتیم حسینیه اعظم(ع) زنجان، برای مراسم شیرخوارگان. با این لباسهای سبز خیل یخواستنی تر شده بودی و تمام مراسم رو هم جز چند دقیقه ، خوابیده بودی! اینجا اولین جایی بود که به غیر از خونه مامان بزرگ و عمه زهرات رفته بودی! عهد نامه رو هم درحالی که شمارو روی دست هام بالا برده بودم زمزمه می کردم: یا صاحب الزمان ... فرزندم را ...                                           نذر یاری قیام تو میکنم ... امیدوارم امام مهدی (ع) خیلی زودتر...
10 خرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سرباز آقا می باشد